به حدی از درماندگی ، نا امیدی ، کلافگی ، حس پوچی رسیدم که فکر میکنم به مویی بندممشکلات برادرم قوز بالا قوز شده
و ایندفعه من بخاطر امنیت بچم کاری کردم که بابتش عذاب وجدان دارم ولی خب نمیخواستم بچم آسیب ببینه و بترسهوقتی که با اون وضع دیدمش و ابرو ریزی ای که کردزنگ زدیم کمپ اجباری بیادکلی نعره زد داد زد، بچم از خواب پرید گوشش گرفتم براش قصه گذاشتم۴ نفر آدم گنده بزور دست و پاش بستن و بردناین وسط هی منو صدا میزد قسم میداد نزار منو ببرنمن دیگه بریدمخسته ام از زندگیکاشکی روز بدنیا اومدنم مُرده بودمتپ
برچسب: نویسنده: محمد زمانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 1:12